واژه ها که کم می آیند برایت میرقصم..
تو فقط بخند !

+ تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ نويسنده شین نظرات ()

دوستش می‌دارم
چرا که می‌شناسمش،
                              به دوستی و یگانگی.

ــ شهر
   همه بیگانگی و عداوت است. ــ
 
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می‌گیرم
تنهایی غم‌انگیزش را درمی‌یابم.
 

 
اندوهش
           غروبی دلگیر است
                                   در غُربت و تنهایی.
همچنان که شادی‌اش
طلوعِ همه آفتاب‌هاست
و صبحانه
ونانِ گرم،
و پنجره‌ای
             که صبحگاهان
به هوای پاک
گشوده می‌شود،
و طراوتِ شمعدانی‌ها
                             در پاشویه‌ی حوض.
 

 
چشمه‌ای
پروانه‌ای و گُلی کوچک
از شادی
           سرشارش می‌کند،
و یأسی معصومانه
                       از اندوهی
                                    گرانبارش:
اینکه بامدادِ او دیری‌ست
تا شعری نسروده است.
 
چندان که بگویم
                    «امشب شعری خواهم نوشت»
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می‌رود
چنان چون سنگی
                       که به دریاچه‌ای
و بودا
       که به نیروانا.
و در این هنگام
                   دخترکی خُردسال را مانَد
که عروسکِ محبوبش را
                              تنگ در آغوش گرفته باشد.
 

 
اگر بگویم که سعادت
                           حادثه‌ای‌ست
بر اساسِ اشتباهی؛
اندوه
سراپایش را در بر می‌گیرد
چنان چون دریاچه‌ای
                         که سنگی را
و نیروانا
          که بودا را.
چرا که سعادت را
                       جز در قلمروِ عشق بازنشناخته است
عشقی که
              بجز تفاهمی آشکار
                                       نیست.
 

شاملو

+ تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ نويسنده شین نظرات ()

وقتی توت فرنگی می خورم، خوشبختم!

+ تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده شین نظرات ()

دلم ی بغل گنده میخواد! گنده نه از نظر ابعادی! از نظر احساسی  ...
+ تاريخ ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ نويسنده شین نظرات ()

من آدم کینه ای نیستم، به هیچ وجه، این گاهی به ضررم تموم شده. معمولن از آدما هرکی که باشن هر نسبتی که داشته باشن همون چند دقیقه اول می رنجم، عصبانی ام، بعدش فراموش میکنم، از آدما بدم نمیاد، هرچقدر هم که اونا بد باشن، به من یاد دادن که دوست بدارم یا حداقل نفرتی توی وجودم نگه ندارم. اما در ی مورد، نمیدونم واکنش ناخودآگاهمه یا که چی، ازش خیلی خیلی بدم میاد، با تمام وجودم ازش متنفرم و این نفرت هر روز بیشتر میشه که کمتر نمیشه و من برعکس همیشه نه تنها از این حس ناراحت نیستم بلکه کلی ام خوشحالم، چون این نفرت ازم در مقابلش محافظت میکنه! بارها بخشیدمش، همیشه میخاستم مثل ی دوست باشم براش اما اون لیاقتشو نداشت، هر بار هم از بخشیدنش پشیمون بودم. این نفرت عمیقی که توی دلم ازش مونده نمیذاره هرگز ببخشمش حتا نمیذاره فراموش کنم که چه رفتارهای غیر انسانی باهام داشت و چقدر خودشو پست و حقیر کرد. این نفرت رو دوست دارم و ازش لذت میبرم چون میدونم داره ازم در مقابل آدمی که به جرات میتونم بگم بد ذات ترین و بدجنس ترین و پست ترین آدمی بود که تو کل زندگی م دیدم، آدمی که بهش یاد ندادن دوست باشه و احترام بذاره... محافظت میکنه.  

+ تاريخ ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده شین نظرات ()

عشق
راهی‌ست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از...

من فکر می‌کنم فقط عشق می‌تواند پایان رنج‌ها باشد
به همین خاطر همیشه آوازهای عاشقانه می‌خوانم

من همان سربازم
که در وسط میدان جنگ محبوبش را فراموش نکرده است

 

"رسول یونان"

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده شین نظرات ()

ی جور بد و بی دلیل و مسخره ای دلم گرفته! ...

- همچین بی دلیل بی دلیل هم نیست، این پر.یود و اوضاع قبل و بعدش به ی دردی باید بخوره دیگه! دیوار کوتاه تر از این؟!

http://www.youtube.com/watch?v=OyiPM05sSzc

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢٧ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ نويسنده شین نظرات ()

دیروز هم خونه واسه ناهار عید پاک دعوتم کرد، حوصله نداشتم، دست پختشم دوس ندارم اما واسه اینکه ناراحت نشه رفتم. حس خوبی توی فضا نبود، اینکه الان به جا اینکه با خانوادش باشه با منه، منی که تا قبل از اون نمیدونستم حتا فلسفه عید پاک چی هست جو رو برام سنگین کرده بود اما خوب ذهنم به اندازه کافی مشغله داره حوصله حلاجی بد بختی های دیگران رو ندارم دیگه. غذا رو دوست نداشتم، گذاشت به پای اشتهای همیشه کمم. ی مشرو.ب جدید کشف کرده بود، هی راه به راه واسه خودش می ریخت، ایضن واسه منم! نمی دونم به خاطر پاکی بدنمه یا که چی اما حتا ی قطره الکل هم روی من تاثیر میزاره، نتیجه اون همه الکل اونم با معده خالی شد افت فاجعه بار زبانی :دی ( اشتباهات فا.حش زبانی) خواب آلودگی و حالت سر خوشی و غیره... مستی رو دوست دارم اما واسه وقتی تو بغل کسی باشی که دوسش داری یا واسه قبل از عشق. بازی مون، وگرنه مستی که بعدش بیای بشینی پای لپ تاپ و موزیک گوش بدی و تو اف بی بچرخی به درد لای جرز هم نمیخوره، ارزش سردرد بعدشم نداره! 

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده شین نظرات ()

اومدم خیلی ناگهانی اینجا رو بستم! بعد صفحه رو که باز کردم ی موج غمگینی نشست روی دلم، خیلی غمگین! بعد از چند دقیقه پشیمون شدم، چرا منی که اینقد راحت آدم های حال به هم زن و عوضی زندگیم رو میندازم دور و حتا دیگه یادشونم نمی افتم، دل بستم به این صفحه غمگین و نمیتونم ببندمش؟!

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ نويسنده شین نظرات ()

در نزهت سواحل چشمان آب ات
مرغان نازپرور عصمت
آزرمگین به روی گیاهان آبزی
نشسته اند
بس آیه های پاک نجابت نوشته اند
ای خوب تر ز گل
ای پاک تر ز جان
یک شب مرا به ساحل چشم و لبت بخوان

+ تاريخ ۱۳٩۱/۱/۱٢ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ نويسنده شین نظرات ()