من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه یی بیافرینم .
باور کن .
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی .

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - نادر ابراهیمی

 

/ 10 نظر / 16 بازدید
jack sparrow

نمیدام میدانی...؟ این روزها خندهایم نیز درد میکند.انگار این روزها انسانها به دست هم سیر میشوند تا به پای هم

ادری

عاشق شدن درد کشیدن، رنجیدن و اعتراض کردن یعنی که هنوز نمرده‌ایم من را به تابوت ِ بی‌تفاوتی‌ها نکشان!

jack sparrow

سلام.تصحیح میکنم! انسانها به دست هم پیر میشوند تا به پای هم

jack sparrow

دلتنگی مانند خوشه ی انگور سیاه است. لگد کوبش کن... لگد کوبش کن... چند صباحی که گذشت،مستت میکند اندوه...

بهار

خيلي خوب مينويسي....ميخونم عاشقتر ميشم....دلتنگتر....

بهار

اصلا دوست ندارم از وبلاگت برم بيرون...

پریسا

من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم اما دوست داشتن مرا به ورطه ی هلاکت کشاند!

sayeh

چه غمی ست در دل تو؟ که مرا لایق گوشی شنوا نیست. و چه اشکی که هنوز زاده نشد، می میرد. ومرا نیست دو چشمی که توان دیدن آن سوز غریبانه شود. آن چه زخمی است که مرحم نشده، نمک آن شده ام؛ و چه خونین جگری،خنجری را زده ام. قصه ات چیست؟! که تو ناگفته مرا به دنبال کشیدی، بردی. هان! چرا قصه ات نیمه تمام است؟ قصه گو! تو بگو. شبح سرد غریبی مرا بردار از رخ من، گرد تردید بشوی از بر من. چو بشستی خاک ذهن، خواهی دید: شوق من، از برگ تاک نازک تر است..